گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

پايان دوباره ....

دوستاني كه رمز دوباره را ميخواستند ( مطلب قبلي ) اصلا نگران نباشند . ديگه ادامه نداره و عصر سه شنبه 15 مرداد ماه به پايان رسيد اين مطلب هم فقط برام تاريخش مهم بود كه گذاشتم . تصميم گرفتم دفعه بعد از اين نوع مطلبا ديگه نزارم .... راضيم به رضاي خدا
19 مرداد 1392

بي قراري علي

علي خيلي بي قراري باباشو ميكرد . من هم بهش گفتم پسري خوبي باشه  ميبرمش محمودآباد . ساعت 3 عصر جمعه دو نفري حركت كرديم به طرف محمودآباد . علي خيلي بازيگوشي كرد . علي آقا شاتوت ميخورن علي خودشو خيس كرده از روستا كه آمديم علي گفت مامان دلم دردگرفته . بعدش هم هر چي از صبح خورده بود بالا آورد . خيلي ترسيده بودم بردمش دكتر . دكتر براش شربت و آمپول نوشت خدا را شكر الان بهتره . ...
13 مرداد 1392

علت فوت عموي علي

از ابراز همدردي شما دوستاي گلم خيلي ممنونم . خيلي از دوستان علت مرگ عموي علي را پرسيدن . عموي علي با مادرشون رفته بودند چند روزي تهران كنار  عمه علي . عمو احساس خفگي و درد قلبش مي كنه و فكر ميكنه به خاطر آلودگي هواي تهران هست براي همين به سوي همدان حركت مي كنه كه بره . وقتي ميرسه به مامانش زنگ ميزنه و ميگه كه رسيده . ساعت يك شب دوباره قلبش درد ميگيره و چون كسي تو خونه نبوده ميره  خونه داييش تا در خونه را ميزنه ... ديگه تو بغل دايي فوت ميكنه ... براي شادي روحش صلوات ...
10 مرداد 1392

شب بيست و سوم رمضان به روايت تصوير

سال گذشته مثل امشب بابا مرتضي با عمو احمد رفتند اهداي خون . اما امسال همسري نيست .جاش خيلي خاليهههههههه فامه زهراي عزيزم كه قرآن رو سرش گذاشته علي روي پاي عمو علي نشسته و يه قرآن روي سر هر دوتاشونه ...
10 مرداد 1392

علي خونه دايي

اين روزا چون باباي علي نيست سعي ميكنم حرفشو گوش بدهم . علي عاشق زن داييش هست . تو اين روزا ميترسم رانندگي كنم ( خيلي استرس دارم )براي همين داداش مصطفي من و علي را ميرسونه و ظهر هم مياد دنبالمون . ظهر ديگه وقتي داييشو مي بينه ميگه من ميام خونتون ... من هم اجازش ميدم بره . ديشب همگي خونه مادربزرگ بوديم .به ميتراخانم گفتم علي كه شما را اذيت نمي كند . گفتند نه روي اپن آشپزخونه ميشينه و با هم صحبت ميكنيم و من هم كارامو ميكنم . ميترا خانوم گفتند داشتم مرغ ها رو بسته بندي مي كردم تا بزارم فريزر . علي گردن مرغ راكه ديد با تعجب گفت : زن دايي مگه مرغ هم دم داره . ؟ ميگه اينقدر خنديم كه نگو . بعد بهش گفتم علي جان اين گردنشه . علي گفت پس سرش كو مرغ كه...
7 مرداد 1392

خاله يسناي عزيزم ممنونم

خاله يسنا عكس خواهر زاده هاي گلشونو برامون فرستادن . قابل توجه خاله فاطمه نظر يادتون نره . وبلاگ علي جون با عكساي شما عزيزان خيلي رونق گرفته ، قربونتون برم  يزدان عزيزم آقا ابوالفضل يسناي عزيزم فيلسوف كوچك لالاكرده انشاالله  صحيح و سالم كنار پدر و مادر عزيز و خاله مهربانشون  و در همه امور زندگي موفق باشن و خدا حفظشون كنه .   ...
6 مرداد 1392

خروس

امروز صبح خونه مادربزرگ با صداي خروس بيدار شديم . علي هم از خروس ميترسيد چون خيلي بزرگ بود و به آدم مي پريد . ولي از پشت پرده بهشون نگاه ميكرد . دايي مصطفي ساعت 9 اومد دنبال ما . منو آورد محل كارم پياده كرد و علي را هم برد مهد كودك .ممنون داداشي ...
6 مرداد 1392

شب نوزدهم ماه رمضان

بابا مرتضي و خاله فاطمه و شوهر خاله و مامانم و خاله زهرا بعد نماز ظهر حركت كردند به سوي تهران . و از اونجا به سوي همدان ... من با علي مونديم .ظهر علي بادايي رفت خونشون . من هم رفتم خونه مادر بزرگ قرار بود ديشب همگي افطاري خونه مادر بزرگ باشيم كه ... بعد افطاري با داداش مصطفي و خانومشون رفتيم مراسم احيا . پارك بوستان سرو. معصومه با عسل و خانوم احمد هم بودند عسل ناز علي بافاطمه زهرا شيرين زبون علي طفلي رو خفه كردي ديشب فقط همين قدر بوديم ... نه بابا بود نه خاله فاطمه و نه ماماني .... خدا نگهدارشون و حضرت علي پشت وپناهشون باشه بعد مراسم رفتيم خونه مادربزرگ بخوابيم . وقت خواب ، علي بي قراري براي باباش ميكرد ....
6 مرداد 1392